تبليغاتX
عشق من سمیه

عشق من سمیه

عشقی

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم

پاسی از شب گذشته بود

به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم

همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم

آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند

سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند

دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم باورم نمی شد

به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده

چهره اش کودکانه بود چون فرزندم که اینجا خوابیده

وآن سربازی که لبخند زد خود من بودم

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه چرا تنهایم گذاشته ای؟

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم

----------------------------------

هر روز گفتم بازم میگم

همه هستی من یاسه

عشق زندگیم عطر یاسه

یاس من در اوج بی کسی هایم

تنهام نذار مهربون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

انچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

اه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

انچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا ...

مهربانی از میان خلق دامن چیده است

از تکلف اشنایی بر طرف گردیده است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است

جامه ها پاکیزه و دل ها به خون غلتیده است ...

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است

چون صدف زین گوهر شهوار اغوشم تهی است

از دل بیدار و اشک اتشین و اه گرم

دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است ...

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند

کز می گلرنگ . صاحب ابرویم می کنند

گر چه می سازم جهانی را از صهبا تا دماغ

هر کجا سنگیست در کار سبویم می کنند...

شود از باد تا شمشاد گاهی راست گاهی کج

به جلوه سرو قدت با د گاهی راست گاهی کج

ز بهر کندن خارا برای سجده ی شیرین

شده در بیستون فرهاد گاهی راست گاهی کج ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از اغاز این مردن نگو

کاش میشد در تو گم شد این همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود ...

کاش میشد کاش های زندگی

گم شوند پشت نقاب بندگی

کاش میشد کاش ها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند ...

دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون

با قایق شکسته به دریا نشسته ام

ای اسمان مخند به بخت سیاه من

خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام ...

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز نا چاریست  گر هم صحبت ما میشوی گاهی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

تصویر تو

تصویر تو
 
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
 
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم
 
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
 
مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
 
چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
 
چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟
 
فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم
 
مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

فلسفه گناه و دوست داشتن

فلسفه گناه و دوست داشتن
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است

يک جور احتياج داشتن مفرط

 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است

 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...

 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !

 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !

 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :

 -  چرا منو دوست داری ؟
 
 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و
 
 روی احساسات من چال کوچکی افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
 
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،

 شنیدن نفسهای هوسناک ،

 و لذت بردن از یک گناه .
 
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد

 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است

 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
 
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست

 يا آدم ها خيلی احمق شده اند

 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم

 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم

 و اين عميقا تاسف بار است .

خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند

از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد

 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست

 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند

 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و
 
 از دیگران هم همینطور
 
 مدتی می گذرد

 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند

 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود

 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود

 همانی می شود که نمی خواست باشد

 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن
 
 سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست

به تنهائی میگریزد و باز
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای
 
 سرکوب شده اش چنگ می زند
 
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد

 باز در خم کوچه ای ؛

 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد

 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد

 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای
 
 ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
 و شاید در لحظه ای کوتاه
 
 آدم بدون اينکه خودش بفهمد

 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است

 رها شود

 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

جالبه حتما بخون

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
 
 
 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
 
 
 تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
 
 
دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
 
 
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را1 با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
 
 
يک بار ، يک بار ، فقط يک بار مي توان عاشق شد ، عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق خدا ، عاشق عشق..... بار دوم ديگه خبري از جنس اصل نيست ، شوق تصرف جاي عشق به انسان را مي گيرد و ريا جاي عشق به خدا را..... در عشق حرفه اي شدن ممکن نيست ؛ مگر آنکه به بدکارترين رياکارترين پرستِ بي انديشه تبديل شده
 
 
  عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از اين اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ مي گويد: (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .)) عشق رشد يافته مي گويد: (( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم
 
 
دوستي با مردم دانا نکوست ... دشمـن دانـا به از نادان دوست! دشمـن دانـا بـلندت مي کنـد ... بر زمينت مي زند نادان دوست
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

تو مگذار

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
 
فرشته من
 
زورق من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
.
 
ای خدا چه کنم
 
 
آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
 هر آفريده ای نشانه خداوند است
 اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

به سوی تو

به سوی تو ،به شوق روی تو ،به طرف کوی تو،سپیده دم آیم

 

مگرتورا جویم بگوکجایی؟نشان توگه از زمین گاهی از آسمان جویم

 

ببین چه بی پروا ره تومی پویم بگوکجایی؟

 

کی رودرخ ماهت ازنظرم به غیرنامت کی نام دگرببرم

 

اگرتورا جویم جدیث دل گویم بگوکجایی..به دست تودادم دل پریشانم دگرچه خواهی؟

 

یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دگر چه پرسی زحال من

 

تاهستم من اسیرکوی توام به آرزوی توام

 

اگرتورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

بدست تو دادم دل پریشانم دگرچه خواهی

 

فتاده ام از پا بگوکه از جانم دگرچه خواهی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

بعد از یه مدت دوباره اومدم

بعد از یه مدت باز هم اومدم بنویسم واسه عزیزم

سمیه جونم که حاضرم دنیا رو به پاش بریزم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

زندگــی چـیـسـت؟

 


زندگی آفتابی ست که می کند طلوع


زندگی راهی ست که میشود شروع

زندگی بادی ست که می کند عبور

زندگی کوهی ست که می کند غرور

زندگی رودی ست که می کند خروش

زندگی بلبلی ست که می کند سکوت

زندگی نم نم باران خوشی ست

زندگی سیل عظیم ناخوشی ست

زندگی شکوفه های نو بهار

زندگی مسافره یا تک سوار

زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره

اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره

زندگی ترانه های بی اساس

زندگی عطر خوش سبزه و یاس

زندگی شروع یک راه غریب

زندگی سفر به یک راه عجیب

زندگی لحظه ی با تو بودنه

زندگی همیشه با تو موندنه

زندگی همیشه با ترس و هراس

زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه

زندگی راز بزرگ خلقته

زندگی شعار بی تو بودنه

زندگی قلب یه دنیای بزرگ

زندگی برای من گسسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط عاشق  | 

نمی شود

یک دختر غزل زده از پشت روسری

در قلب من نشسته و یارم نمی شود

گاهی برای اینکه بفهمد که عاشقم

می خواهمش به شعر بیارم ، نمی شود

حرف دلش عصاره ی تلخی ز واژه هاست

بس کن ! نباش ! دوست ندارم ! نمی شود !

هم دوره های شاعرش عاشق شدند و من

هر کار میکنم که دچارم ... ، نمی شود

گفتم که شعله ور بشوم تا بسوزمش

اما هنوز دلهره دارم ، نمی شود

*************************

دیشب برای خود کشی ام نقشه می کشید

در دفترم نوشت که یارم نمی شود



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط عاشق  | 

هر دو با هم یکدلیم

هر دو با هم همدلیم
+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

یوسف زهرا

یوسف زهرا
+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

همیشه کنارتم

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

گل من سمیه

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

عزیزمی

من در میان ماندن و رفتن معلق مانده ام

بی تفاوت به تمام عالم و آدم

از میان این همه اشعارمکتوب جهان کاغذی

من به چشمان بصیرت

شعر چشمان تو را می خوانده ام

 

روز و شب باشد که باشد

این نفس باشد که باشد

از نبودش هم ملالی نیست

جای حامد هم که خالی نیست

حامد اینجا نیست

جسمش اینجا  روحش اما پر کشیده

 

مست و سرگردان و تنها

گرم  آغوش سمیه  گرم رﺆیا

غرق غمها

زهر تنهایی چشیده

 

من هنوز دلواپس تو

همچو مادر که دو چشمش

مضطرب بر طفل نو پایی

هزاران حادثه او را کمین کرده

ترسش این باشد که طفلش را نباشد تاب و هم نایی

روز و شب هست و نفس هست

حامد هست و قفس  هست

سمیه در برم نیست  زندگی نیست  زندگی نیست...

 

نگو جانم نگو من را ز خاطر برده ای

من نباشم    یادگارم هست

تو نباشی  آخرین لبخند یارم  خاطر ناز بهارم هست

من هنوز دلواپس تو

من نباشم  کیست آنکس 

                          ناز چشمانت به دنیا می خرد

دست بر دستان تو

هر چه دارد بازد و روح تو را تا عرش اعلی می برد

اشک تو آرامش تو عشق تو

این همه راز مقدس

کیست آنکس همچو باران بهار

بر سرت بارد به روی سبزه زار

عشق او خوشبختی تو

باشد و جز تو نباشد همسفر هم یاور و یار

روز و شب هست و نفس هست

حامد هست و قفس هست

سمیه در برم نیست  زندگی نیست   زندگی نیست....

 

من هنوز دلواپس تو

من نه فکر خویشتن

من دگر نایی ندارم که به فکر خویشتن باشم ولی

از برای آرزوهایی ز دستم رفت غمگین نیستم

من ز ابهام وجود عطر لبخند بر لبت فردا و فرداها  چنین بگریستم  بگریستم....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط عاشق  | 

سمیه جان می دونی خونه عاشق کجاست

واسه تنها همسفر تو این سفر طولان

 

 

                                   مهربانم لطفاً اينجا منشين

                                        بر ساحل زخمي دل ما منشين

                                  تو طاقت موج نداري جانم

                                       لطفي كن و روبروي دريا منشين

 

                                  شايد آنروز كه نقاش خيال
                                        روي پيشاني 
     ما

                                 نقش كابوس زمان را مي ريخت
                                        رنگ مهتاب نبود
                                 رنگ شب بود و سكوت
                                        كه گره هاي ترك خورده ي عشق
                                 روي تابوت زمان نقش شدند
                                         نتوانستم من باز كنم
                               چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام
                                        و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي
                               رنگ تقصير نداشت
                                       دست خلاق هنرمند جهان
                                قصه ي ما را با هم
                                        روي يك بوم كشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط عاشق  | 

واسه سمیه جونم

بی تو اما زندگیم چه خالیه

تقدیم به تو که واسه من بهترینی

برای تو می گویم:

اي تنها ترين اسطوره ی من

تو تكانهاي گرم قلب مني محبوب من با من باش

با توهستم اي لنگر تسكين

هر چه باشی و هر کس باشی

تنها کسی هستی  که در کنارت

آرام می گیرم و همه ی دردهایم را فراموش می کنم

اي تكانهاي دل بی قرارم .اي آرامش ساحلم

با تو هستم

اي نور.اي منشور.اي تمام طيفهاي آسماني

با تو هستم اي دلشوره شيرين

 و ای احساس سر در گم ٬ هر چه هستي باش

اما كاش.....

نه جز اين آرزويي نيست

هر چه هستي باش

اما باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط عاشق  |